امروز داشتم تو مجله در مورد این بچه های خیابانی...میخوندم....
.یاد این بچه های
افتادم که فال حافظ میفروشن افتادم.....
همیشه من خیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشم
شاید خیلی از شما هم این کار رو بکنین..
ولی با خودم گفتم از این به بعد سعی میکنم هر
دفعه یه فال ازشون بخرم...
آخه 50 تومن که چیزی نیست.ها؟....شاید همین 50 تومن من باعث
باشه بچه هه...دست خالی نره خونه..کتک نخوره ها..!
وای که چه کارا میکنه این 50 تومن!
به نظر شما این شاید بهتر از انداختن پول تو صندوق صدقات هست یا نیست.؟
آخه بعضی ها میگن اون پول هاپولی میشه!
بگذریم... سعی میکنم از شنبه داستان عشق رو بذارم..
امروز هم دوباره پروانه ی شدم...این چند خط تقدیم به عاشقا...
میگیره دل بهونه ت....میآم به سوی خونه ت...
اگه کسی ببینه.....میگم شدم دیونه ت...
میدونی توی دنیا...به غیر تو ندارم....
اگه بخوای دلم رو ....به زیر پات میزارم...
نظر شما چیه؟

خووووب...اینم از داستان عشق اینترنتی...که وعده داده بودم...
داستن به قلم خود صاحب داستان هست...فقط من شکلک اضافه کردم!
تعریف می کنم داستان خودمو داستانی که شاید
اگه خواننده ها بخونند از من متنفر بشند
ولی خوب من اعتقادات خودمو دارم وداشتم
که می بایست اینطور می شد خوب تعریف می کنم
اخه از کجا بگم اول ازخودم می گم
من ؟؟؟؟
هستم سال دوم هنرهای زیبا
ورشته ی اصلیم مینیاتور است. 
یک سال قبل عزیزین شخص زندگیمو
که همیشه باعث سربلندیم توی دوست وآشنا بود
رو از دست دادم منظورم عشقم پدرم است..

.این عزیزکه من آقا جون همیشه صداش می زدم
وکیل پایه یک دادگستری بود
که همیشه نصیحت ها وپند واندرزهاش
مثل یاقوتی زیبا به گوشم آویزان می کرده ام... 
مادر قشنگم هم مدیر یه مدرسه دولتی دخترانه است....
یه برادر خوشگل ومهربون دارم که مهندس شیمی است
که الان در حالا حاضر همراه همسر
وبچه های خوشگلش آلمان زندگی می کنه
ومن بدون دروغ هرروز باهاشون در ارتباط
تلفن ویا ایمیل هستم خوب از خودم گفتم
وحالا چطور داستان را برات تعریف کنم.
شش ماهی می شه که مسنجر رو از دوستی یاد گرفتم
. قبلا زیاد داخل چت نمی شدم 
وفقط به مسائل سیاسی توجه داشتم
وتازه ترین اخبارها رو ازاین طریق دریافت می کردم
وچون کمی توی دانشگاه
فعالیتهای غیر مستقیم داشتم چند باری گرفتار شدم
وبعد از این که چند جراحت کوچک توی صورتم
به وجود آوردند صلاح را در این دیدم که
الکی خودمو درگیر چیزی که به من مربوط نیست نکنم
چون از من کله گنده تر ها هم نتونستند؟؟؟؟؟؟؟
وای زیاد وارد این مسائل نمی شم
که باور کنید بلایی که سرم اوردند
رو هرگز نمی تونم دوباره تحمل کنم.
تا یک ماه صورتم شبیه منگلها شده بود
و ورم داشت بگذریم....
خوب داشتم می گفتم
برای اولین بار همراه دختر عموم فریبا
داخل مسنجر شدم 
راستش اول زیاد از دنیای مسنجر خوشم نیومد
آدمهای جورواجوررومی دیدم
با فکر های مختلف که روحیاتشون اصلا با من یکی نبود
سعی می کردم با دخترها چت کنم 
ولی مگه یه دختر جواب منه بیچاره رو می داد
وقتی زیاد گیر می دادم با خشم می گفتن
د که دست از سرشون بردارم
چون می خوان با دوست پسر اینترنتی شون صفا کنند
وای یکی هم اومد سلام داد به نام مژگان خوشحال شدم
وذوق زده بهش سلام کردم
همین که خودمونو معرفی کردیم
بعد از نیم ساعت گفت که دوست داره با من سکس چت کنه
مغزم سوت کشید
نمی دونستم چی بگم لال شده بودم 
حالمو بهم زد این دیوونه ی احمق
بهش گفتم دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم
در این نیم ساعتی که با مژگان چت می کردم
پسری به نام رابین هودمدام برام پ م می فرستاد
ومن پ م اونو جواب نمی دادم
واون با سماجتی خاص اصرار داشت جوابشو بدم
وقتی مژگان اینطور با من حرف زد
تصمیم گرفتم با این بیچاره
که نیم ساعت تموم ول نمی کرد
والتماس می کرد تا حرف بزنم
ولااقل جواب سلامشو بدم چت کنم
خوب منم بعد نیم ساعت بهش جواب سلام دادم..
..وای نمی دونی چقدر خوشحال شد
تشکر می کرد که بالاخره به رحم اومدم
وجوابشو بهش دادم
ولی نشون به این نشون که اون منو
تا ساعت پنج صبح بیدار نگه داشت
ومدام حرف می زد
صبر کنید کمی از اون براتون بگم
اسمش ابراهیم تا سوم راهنمایی خونده بود
پدرش آخوند بود که فال قرانی هم می گرفت
خونشون هم یکی از همون پایین شهر ها
که نمی دونم کجاست
خلاصه این که پسر بسیار خوب وآقایی بود
وبسیار هم راستگو وشدیدا از دروغ متنفر بود
وهمین برای من کلی ارزش داشت
33سال هم سن داشت وهنوز هم بیکار بود
وبعضی موقع با ماشین پیکانی که داشت
مسافر کشی می کرد...
خوب منم طبق معمول بیوگرافی خودمو بهش دادم.
.. وچون ابراهیم بسیار بچه خوب وسالمی بود
به صحبت هاش گوش می دادم
اصرار داشت که شماره خونه رو بهش بدم
ولی چون پدر نداشتم
وهمیشه جوری زندگی کردم که دوست نداشتم
حرمت وشخصیت پدر توی دوست وآشنا
به خاطر نادانی من به خطر نیفته این کارو نکردم
.وواقعا اصلا اهل این جور مسائل نبودم
وهرگز به خاطر ندارم که با پسری ارتباط داشته باشم..
.چون اینقدر پدر منو مغرور به خود تربیت کرده بود
که هر کسی را لایق هم صحبتی با خودم نمی دیدم
از حق نگذریم در برابر جنس مونث خودم
همیشه فروتن ومهربان بودم
وارزش زیادی برای دوستان خودم قائل هستم
ولی در برابرمذکر همیشه با غرور وسربلندی
قد علم می کردم
.حتی توی دانشگاه چنان برخوردی دارم
که همه احترام زیادی برای من قائل هستند
ومنو به اسم کوچیک صدا نمی کنند 
واین از تربیت درست پدرم می دونم
ابراهمی وقتی دید من اصلا توجهی به اصرارش ندارم
خواهش کردکه من بهش تلفن بزنم ...
وای خدای بزرگ این پسر ول کن ماجرا نبود ..
.می گفت از برخورد ورفتارت خوشم اومده
ونمی تونم توجهی نداشته باشم..
.بهش گفتم
من تا حالا توی عمرم با پسری تلفنی حرف نزدم
می گفت تورو به کلمات قران بهانه نیار
وبرای یک بار که شده امتحان کن
من از اون طور پسرانیستم
می گفتم باید منو به چشم خواهر ببینی
قول داد که همینطور هم است
هر چی گفتم اون جور دیگه ای التماس می کرد
ساعت پنج صبح بود که دیگه داشتم می مردم
وبا هزار خواهش وتنما رفتم خوابیدم
فریبا هم فضولیش گل کرده بود
پا به پای من کنارم نشسته بود ونگاه می کرد
.فردا ساعت یازده بود که از خواب بیدار شدیم
اصلا دوست نداشتم به ابراهیم تلفن بزنم
ولی چون قول داده بودبایستی تلفن می زدم
...قلبم توی دهنم بودمن وفریبا به مخابرات رفتیم
چون می ترسیدم شماره ی ما روی تلفن اون بیفته
وخر بیار وباقالی بار کن !
چون اصلا دوست نداشتم حرمت وحریم پاک خونه
با اشتباه من آلوده بشه
وقتی داشتم شماره می گرفتم
دستم به وضوح می لرزید...
همین که دوتا زنگ خورد
سریع گوشی رو توی دست فریبا گذاشتم
والتماس کردم با ابراهیم حرف بزنه
فریبا ناچار قبول کردوخودشو به اسم من معرفی کرد
یک ربعی با هم حرف زدند
وفریبا گوشی رو گذاشت وگفت:
وای خدا این پسر چقدر وراج هستش
اصلا حرف کم نمی یاره
وانگار با اصراراز فریبا خواسته بود
فردا هم بهش زنگ بزنه
وفریبا هم قول داده بود که تماس می گیره
بالاخره غروب بود که وارد مسنجر شدم
که دیدم چراغش روشنه
توجهی نکردم.
ولی همین که وارد شدم اون بهم سلام داد
جوابشو دادم وابراهیم تشکر کرد
که امروز صبح بهش تلفن زدم
منم گفتم خواهش می کنم قابلی نداره
وباز دوساعتی مغز منو توی هاونگ کوبید وکلی حرف زد
...نمی دونم این همه حرفای قشنگ وزیبا
رو از کجا بلد بود که آدمو محو صحبتاش می کرد
....فردا صبح هم از فریبا خواستم تا با تماس بگیرد
واو با اصرار من قبول کرد
ولی اون روز پنج دقیقه بیشتر حرف نزد
وبهانه آورد که کلاس دارد ونمی تواند حرف بزند
فردای آن روز که فریبا به جای خودم
برای تلفن زدن به ابراهیم فرستاده بودم
دیدم بعد از نیم ساعت فریبا خونه اومد وگفت
که دیگه نمی تونه نقش منو بازی کنه
وحقیقت رو به ابراهیم گفته
وابراهیم خیلی ناراحت شده
وگفته من می خوام با کسی صحبت کنم
که روز اول با اون چت داشتم
اون دختری که مغرور بود
ومنو با رفتارش تحت تاثیر قرار داده بود
فردای اون روز که داخل مسنجر شدم
ابراهیم وارد شد وخیلی از دستم دلخور بود
نمی دونستم چی بهش بگم
بهش گفتم که من اینطور دختری نیستم
که بتونم با پسری راحت ارتباط برقرار کنم .
او خوشحال می شد وقتی من اینطور حرف می زدم
می گفتمن تورو ستایش می کنم
چون با این که تو یکی یک دونه خانواده ات هستی
و مادر ت هم زیاد بالای سرت نیست
که مدام مراقبت باشه با این حال خیلی خوب تونستی
حفظ شخصیت وآبرو کنی
ومن رفتار تو رو ستایش می کنم
وبیشتر جذب رفتارت می شم....ای
ای خدا نمی دونستم باید چکار کنم .
.پسر خوبی بود
ولی زیاد برای حرفاش سماجت به خرج می داد
وبالاخره با اصرار خواست من بهش تلفن بزنم
قبول کردم...................
این داستان ادامه دارد....
نظردونی رو بترکونید..!
که صاحاب داستان پشیمون نشه ها.!
خوب اینم قسمت دوم داستان...
.حالا خیلی بیشتر در جریان قرار میگرید...
.....وفردای اون روز بهش تلفن زدم
وخودش از لرزش صدام فهمید که چقدر منو تحت فشار قرار داده
که مجبور شدم بهش تلفن بزنم.....
وگفت این لرزش صدا براش یه دنیا ارزش داره
چون با یه دختر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ول کن دیگه زیاد از خودتعریف می شه
ولی حرفای ابراهیم بود ونه حرف من
دوهفته از آشنایمون می گذشت
ابراهیم سرکار نمی رفت صبح تا شب پشت کامپیوتر نشسته بود
که با من چت کنه هر روز برام اف می زاشت
وگله می کرد که چرا بهش تلفن نمی زنم
وبا اصرار هاش منو وادار می کرد
که به مخابرات بروم وتماس بگیرم...
خوب از حق نگذریم منم بدم نمی اومد
باهاش حرف بزنم
چون حرفای بسیار قشنگی می زد
وبا این که تحصیلات بالایی نداشت ولی بسیار مطالعه داشت
وخیلی می فهمید ومی دونست....
ومن بیشتر مشکلات کامپیوتری که داشتم
از ابراهیم راهنمایی می گرفتم
. واو با جان ودل از من دریغ نمی کرد
ولی با سیاست می خواست بهش تلفن بزنم 
واز طریق تلفن به من یاد بدهد
چند تایی از عکسهای خودشو برام فرستاد
سر بسیار خوش صورت وجذابی بود ..
ومی تونست توی دل هر دختری به راحتی جا باز کنه
ولی وقتی از من پرسید که چطورم خوشگل هستم یا نه
با بی تفاوتی جواب دادم هی بد نیستی.....
تعجب کرده بود می گفت بی انصاف نمی تونی بهتر از من تعریف کنی.
...واصرار کرد من عکس خودمو براش بفرستم
اول قبول نکردم ولی اینقدر اصرار کرد که
مثل همیشه تسلیم شدم
ویکی از عکسهای با مقتعه که برای امتحان ورود به جلسه زبان گرفته بودم
را برایش ایمیل زدم
خوب وقتی ایمل زدم اون بیشتر از قبل توجه بیش از اندازه ای به من کرد
طوری که دیگه کاملا منو متعلق به خودش می دونست
وقتی کمی دیر جوابشو می دادم ناراحت وعصبی می شد
که چرا دیر جوابشو می دم نکنه که دارم
با شخص دیگه ای چت می کنم...تا ااینکه خودش بدون اجازه من
یه ای دی شخصی برای من درست کرد
وخواسته بود من واون فقط با اون ای دی چت کنیم..
.ولی من قبول نکردم منی که مغرور بودم 
وگردنم با این حرفا خم نمی شد 
با تاثیر جادوی زبونش کم کم داشتم به اووابسته می شدم
ولی اینو بگم همین که من کمی عصبانی می شدم
ابراهیم خیلی سریع کوتاه می اومد وکاری می کرد تا اروم بگیرم..
.یادم می یاد یه روز که تلفنی با هم حرف می زدیم
او عصبانی شد وتهدید کرد که
حق ندارم به جز اون با کسی چت کنم 
چون اوهم تمام دوستان اینترنتی خودشو به خاطر من کنارزد ه
وفقط با من چت می کنه ومی خواست منم همین کارو کنم
بهش گفتم نمی تونم دوستای خوبی مثل علی ویا محسن رو
که دوسال می شه با هم چت داشتیم
وقبلا فعالیت های سیاسی با هم داشتیم رو نادیده بگیرم.
ولی ابراهیم قبول نمی کرد
وناگهان از دهانش پرید وگفت
یا فقط با من چت می کنی ویا اگه نمی خوای اونا رو فراموش کنی
دیگه منو باید نادیده بگیری یا من ویا دوستان اینترنتیت
منم که از سماجتهای اون کلافه بودم بهش گفتم
تو اصلا مهم نیستی وچون غیر منطقی حرف می زنی
من دوستانمو انتخاب می کنم واونو کنار می زارم
وای خدای بزرگ من اصلا فکر شو نمی کرد م
این مرد33 ساله با گفتن این حرفم زیر گریه بزنه
واونجا بود که من عمق عش وعلاقه ی اونو متوجه شدم
وفهمیدم که دارم چه اشتباه بزرگی می کنم.
چون من اصلا قصد ازدواج با اونو که یک دنیا
از نظر خانواده وفرهنگی با هم فاصله داشتیم دا نداشتم
قلبم فرو ریخت داشتم نااگاهانه با احساس یه مرد بازی می کردم
.اروم گفتم ابراهیم تو داری گریه می کنی
ابراهیم با هق هق مردانه گفت من خیلی دوستت دارم
نمی تونم بدون تو زندگی کنم.
باشه من غیرت وتعصب رو به خاطر تو کنار می زارم
فقط تورو به خدایی که می پرستی
منو مثل یه کاغذ مچاله شده کنار ننداز
نمی دونستم باید چکار کنممونده بودم
خدایی چطور بهش یگم که دوستی من یه دوستی ساده است
ومن اصلا در مورد ازدواج با اون فکر نمی کنم.
داشتم اروم باهاش حرف می زدم
که دیدم صدای ابراهیم همراه با یه درد بیرون می آید
پرسیدم چی شده احساس می کنم ناراحتی
چیزی شده یا نهابراهیم گفت
من می خوام با فریبا حرف بزنم...گفتم در مورد چی ؟؟؟
گفت در مورد خودم چیزی هست که
من نمی تونم بهت بگم می خوام به فریبا بگم وفریبا بهت بگه؟؟
اخمهام توی هم رفت وگفتم به خودم بگو
قبول نکرد منم چون دیرم شده بود چیزی نگفتم...
غروب بود که به اینترنت وصل شدم ودیدم
طبق معمول ابراهیم منتظرم است
بعد از سلام واحوال پرسی بهش اصرار کردم
بهم بگه که چی می خواد به فریبا بگه
قبول نکرد منم با عصبانیت گفتم که دیگه باهاش حر ف نمی زنم
واون به دست وپا افتاد وقبول کرد
که بهم بگه وبا کلی ناراحتی ومعذبی گفت
که بیماریش خطرناکه ودیروز دکتر بهش گفته سرطان پروستات داره
خدای من نمی دونید وقتی اینو به من گفت
چه حالی شدم احساس کردم تمام دنیا رو روی سرم خراب کردند
بغض روی گلوم نشست ونتونستم باهاش چت کنم
واز سایت خارج شدم اونشب تا صبح خوابم نمی برد.
..بدجوری دلم گرفته بود وفکر اینکه دوست خوبی مثل اون
اینطور گرفتار بیماری شده واقعا ناراحت بودم
فریبا می گفت من عاشقش شدم
ولی فکر نکنم عاشق بودم
من فقط دوستش داشتم من ادم رویایی نبودم...
این داستان ادامه دارد..
این بار بیشتر از قبل بترکونید!