با استقبال خوب دوستان قسمت دوم داستان رو شروع میکنیم...!
بله رسیدیم به سال کنکور....1380
این سال دیگه من بالغ شدم ....18 سال تمام..!
تو این 3 سال هم اینقدر شعر عاشقونه خوندم که فامیلمون که سهله حافظ شیرازی هم
فهمیدمن عاشق شدم..!
همه میدونستن ولی کسی جدی نگرفت!
و به روی من هم نمیاوردن...!
فکر میکردن یه هوسه زودگذره و زود یادم میره......
ولی نه نشد...!
معشوقه من هم به اوج زیبای رسیده بود...!

تپ و تپ براش خواستگار میاومد.....

خارجی....ایرانی......دکتر .....مهندس.......خلاصه همه واسه خودشون کسی بودن..!
من هم هر دفعه میشنیدم یه خواستگار جدید اومده ...دلم هری میریخت پاین..
.!ولی هر
دفعه بخیر میگذشت...و خواستگار بیچاره دست از پا دراز تر رد میشد پی کارش...!
اینو داشته باش تا بدونی من تو چه حالی بودم و کافی بود یه ذره به من بی محبتی کنه
تا من قاط بزنم..!
که همینطور شد و من قاط زدم خفن...!

دوباره تو کف بمونید...
! چون اگه هی بگم زود تموم میشه...!
اون وقت چی بنویسم تو
این وبلاگ؟

نظر یادتون نره...
خوب....سال کنکور شد....گفتم که خواستگارهاش زیاد شده بودن
....ولی یه روز....
تو یه جشن یه نفر رو دید که یه چیزی بهش گفت.....!
وقتی با هم رفتیم پیش مامانش...به مامانش گفت فلانی گفت میخواد باهات حرف بزنه
دو زاریم افتاد که طرف خواستگاره...!
این اولین بار بود که جلوی من از این حرفا میزد....اونم با ذوق و شوق...!
من ناراحت شدم ولی اون انگار نفهمید..! یا به رویه خودش نیورد!
موقع برگشتن....هم صحبت از عروسی اون شد..
.! اونم که تا حالا همیشه میگفت
طرف من باید اینجور باشه اونجور باشه....اون بار گفت هر کی بتونه منو ببره خارج من
زنش میشم..!..
...از اون بعید بود...

خلاصه این شد شروع دل شکستن من....
البته بگم که برای من فرصت پیش اومد برم خارج......
ولی به خاطر اون که اگه برم نمی بینمش و این که از جو خارج خوشم نمی اد نرفتم..
اگه زودتر میگفت،، ولی نه باز هم نمیرفتم...من کشورم رو دوست دارم
با همه سختی هاش
.....
این داستان ادامه دارد
نظر یادتون نره..
خوب اینم قسمت چهارم.....
این روزا دقیقاً همون جشنه
....یعنی سالگرد دل شکستن من.
...اینم از سال
سوم..مبارکه..!
خوب ادامه داستان.......
..
بعد از اون واقعه ما رفتیم پی کارمون...!
و خوشبختانه ختم به خیر شد..!
فکر کنم
خودش هم نفهمید چرا اون حرف رو زد..
!!چون یکی دو تا خواستگار توپ که از خارج اومده
بودن رو رد کرد.
....خدای اگه میشد من زنشون میشدم،..!


القصه....ما سرمون به کنکور گرم بود
....شانس من هم کلاس کنکورم نزدیک خونه
اونا بود.
..!من هم از خدا خاسته.
...! هی تلپ میشدم اونجا....!!
به هر بهونه.
...یا نوار های جدید براش میبردم...یا میاومدم پس میگرفتم..!!

خلاصه هر وقت من دیر میاومدم مامانم میدونست کجا پیدام کنه..!!!
اما...اما....اون شب شوم رسید..
....کاش اون شب نرفته بودم.....چشمتون روز بد نبینه...
دیدم یه نفر تریپ خواستگار...داره باهاش حرف میزنه...
.وااااااای....حالا یارو رفت....
من هم رفتم...!
یه شب دیگه اومدم ای کاش باز نیومده بودم.....اون شب اصلاً تحویلم نگرفت..
..
اون گوشه دراز کشیده بود درس میخوند...!انگار نه انگار من اومدم دیدنش...!
با حال گرفته رفتم خونه....جوری که مامانم فهمید...
! زنگ زد اونجا ....این چرا ناراحته..؟
خودش اومد با من حرف زد..
.گفت خسته بوده حال نداشته.
..!من یه خورده اروم شدم
ولی دیگه حناش واسه من رنگی نداشت..
..!هنوز ناراحت بودم...تا اینکه چند روز بعد
دعوت شدیم خونشون مهمونی.....


طبق معمول تو کف بمونید...!
نظر هم یادتون نره....